
روز را تا شـب برایت شعـر باران می نویسم
خوشه ی گـندم میآرم پیش رویت می گذارم
روبرویت می نشینم با تـو پیمان می نویسم
درسـماع ِعاشـقـی غـرق تلاوت با نگاهـت
با تـو پیونـد عـمیقِ رشـته ی جان می نویسم
لحظه ای کوتاه دستت را به دستم می گـذارم
ازخطوط دست هایت شعـر ایمان می نویسم
نیست پروایم به دل از طعنه بی جای مردم
آنچه دردیدار بینم پیش یاران می نویسم
عـطر آغـوشـت نبویم چاره ی وصلت نجویم
شعرِ چشمان ِتورا تا سطرِ پایان می نویسم
عاشقی عـیـبی ندارد، صرف بهرخاطـرتـو
جای نامت را دو نقطه یا بهاران می نویسم